تبليغاتX
دوست دارم همیشه (تقدیم به محبوب قلب ها)

دوست دارم همیشه (تقدیم به محبوب قلب ها)

سلام به دوستان خوبم

خیلی وقت بود که به فکر بودم تا کاری کنم تا روح ناصر عزیز شاد بشه

نظری به ذهنم رسید که خواستم با شما در میان بگذارم.دوست داشتم این نظر رو با کمک شما عملی سازم.می خواستم هریک از دوستان با قرائت قسمتی از قرآن .آن را ختم کنیم .وثوابش رو به روح پاک ناصر عزیز اهدا کنیم.دوستانی که با نظرمن موافق هستند حتما در قسمت

نظرات نظر خود رو بگزارند.ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:52  توسط علیرضا  | 

دانه بودن ،در دل خاک تیره زیست ،صبوری کردن ،ریشه دواندن وبالاخره  سر به آسمان سائیدن.به دانه هایی نگاه کن که به درخت می شوند .به درخت هایی که برخی سایبان مسافران راه می شوند وبرخی هم میوه خوشمزه می دهند .آنها درختان چشم نوازی هستند که برگهایشان را به دست باد می سپارند تا گوش جان ما با شنیدن اهنگ خوش برگ وباد لحظاتی بیاساید .

درخت ها گاهی کنار هم جنگل می شوند تا تو بفهمی با غچه یعنی چه ؟!درخت های انبوه حافظ حیوانات وحشی می شوند تا آن ها هم جایی برای زندگی کردن داشته باشند .آن ها کلبه جنگل بان هم می شوند !تک در ختی هم هست که بالای کوه از دل سنگ بیرون می آید تا آن نقاش ذوقی برای کشیدن بیابد .

درخت ها به خود می بالند و هر یک برای کاری سبز شده اند .درخت ها گاهی برای هیزم شدن وسوختن آمده اند تا در کنار تن افروخته اشان مردی از سوز دل ترانه ای برای خدا بخواند‍:

((ای عشق تو ایمانم                                از عشق تو بی جانم

ای مرحم دردانم                                    جانانه تو نازتکه...))

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:29  توسط علیرضا  | 

ظهر خواب بودم تو رادیو اهنگ ناصر رو گذاشته بودن. یه اهنگ غمگین. از خواب پریدم بعدازاهنگ یدفه گفت باز هم درگذشت خواننده خوب کشور رو به شما ایرانیان تسلیت می گوییم .بغض واشک... سرمو رو بالشت گذاشتم ودوباره بلند شدم گفتم نکنه خواب باشم دیدم نه خواب نیستم چه لحظاتی... بله ناصر رفته بود و...دیگر حال خودم رو نمی دانستم . اصلا سخته. من که مخم داره میترکه .۲روز گذشت خانواده هم در غم از دست دادن ناصر شریک بودن .روز تششیع ناصر من مدرسه داشتم ولی نرفتم .رسانه ها مثل تلوزیون ورادیو با خبرهای نادرستشان مردم رو سرگردان کرده بودند .سریع سوار ماشین شودم وخودمو به بهشت زهرا رسوندم .۲۰۰الی ۳۰۰نفر اونجا بودن تا پیکر ناصر رو بیارن ۱ساعت ایسادیم ولی خبری نشد بسیاری از خواننده ها هم اومده بودن .هیچ خبری نشد .بین مردم همش پچ پچ میشدکه ناصر اینجوری شده واونجوری شده چه حرفایی که نمی زدند اوجا یه خانمی بود که گفت دیدم یه عکس زیبا جلو قطعه هنر مندان گذاشتن که کنجکاو شدم بدونم کیه؟ منم بهش گفتم ناصر عبداللیست .خیلی تعجب کرده بود خوب بگذریم که چها شد به هر حال پیکر ناصر رو نیاوردن و همه ناراحت بودن .همه رفتن .بعضی ها می گفتند که ناصر توی غسال خانست و من سریع اوجا رفتم خدایا چه لحظاتی ناصر که اوجا نبود هیچ از هر طرف میرفتی تابوت مرده اوجا بود امبولانس اونجا گفت که ناصر رو بردن فرودگاه وبعدهم میبرنش بندعباس وانگار تمام این دنیا تو سرم خراب شد قدم قدم می رفتم وحال خودم رو نمی فهمیدم عکسای ناصر پشت ماشینا بود عکسی ملیح وزیبا خدایا صبری به خانواده اش اعطا کن.ومن برگشتم وفهمیدم که ناصر رو در تهرا ن تشییع کردند وبه بندر عباس بردند .

وعجب پایان تلخی داشت .

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:2  توسط علیرضا  | 

واما از خودم بگوییم .

 

از خودم که بدون ناصر بدون خاطرم .ناصری که حس صداش و عشق ومحبتش منو به سمت خودش کشید .

چگونگی اشنایی من با ناصر

 

در یکی از روزهای سال ۷۹ در حال شنیدن رادیو بودم که اهنگ یه رویا پخش شد و من حس قریبی بهم دست داد که گفتنش سخته. واز اون پس در خانه مان صدای ناصر وعکس ناصر بود .وقتی به تلوزیون می امد اشک می ریختم ودیگر هیچ .هر وقت عکسی از ناصر می دیدم باید اونو می گرفتم واگه اونو تو خونه داشتم باز چشمم اونو می گرفت . وچه بگویم از افردادی که چه نارواا پشت ناصر می گفتند .من چند بار به شرکت هایی که ناصر با ان ها در ارتباط بود زنگ زدم وچه چیزها که نمی گفتند .اما هیچ کدام از این حرفها سد راهم نمی شد ومن به راهم ادامه می دادم

اسفند دود می کردم

 

هر چند وقت یکبار اسفند دور عکسای ناصر می چر خوندم که خدایی نکرده  مشکلی برا ناصر پیش نیاد .

گیتار دست سازم

 

از بس ناصر زیبا می نواخت عاشق گیتار شده بودم وبا سیم وچوب   گیتار می ساختم

واما چگونگی  ارتباطم با ناصر

 

در خیابان با موتور سیکلت در حال حرکت بودم وچون همیشه به دکه های روز نامه فروشی سر می زدم  تا نکنه مصاحبه ای از ناصر چاپ بشه که من نخونم . به دکه روزنامه فروشی رفتم دیدم مجله  راه زندگی مصاحبه ای با ناصرانجام داده که همزمان با کنسرت ۸۳ناصر در تهران بود. در صفحات اخر مجله نوشته بود گفت گوی تلفنی با ناصر عبداللهی .وای ...وای... وای ...به این روز عزیز که روز تولد دخت پیمبر است نمی دانید چه حالی داشتم .روز شماری می کردم تا به روز موعود برسیم .روز موعود فرا رسید ومن بعد از تماس های مکرر توانستم اخرین نفری باشم که با ناصر صحبت می کند... خدایا... صدایی بم سلام من هم فقط گریه می کردم ونمی توانستم حتی اسمم را بگویم .تا اینکه در این بین با سختی اسمم رو گفتم وناصر خیلی منو تحویل گرفت .او شماره موبایلش رو بهم داد وگفت که دیداری خصوصی می زارم تا همدیگر رو ببینیم .بعد از چند روز به تهران رقتم .در سالنی نشسته بودم . با خود می گوفتم که من فقط چند قدم با ناصر فاصله دارم .نمی دانید چه حالی  داشتم .وفقط هر انسانی که در جای من باشه می تونه احساسمم رو بفهمه .یدفعه در اتاق باز شد ودیدم دو تا چشم سیاه قشنگ داره بهم نگاه می کنه . ناصر رو دیدم پوستر والبومش رو بهم داد وگفت حتما بهم زنگ بزن .من هر ۱ماه یکبار با ناصر صحبت می کردم وحالش رو می پرسیدم .تا اینکه بهش گقنم می خوام دوباره بیام پیشتون .ناصر هم گفت باشه .دوباره به تهران رفتم وناصر رو دیدم .خیلی عوض شده بود یعنی قیافش .موهاش جوگندمی تر وشکسته تر ولی با این حال هیچوقت نمکش نمی رقت .خوبیهاش از بین نمی رفت .اون دیدار اخرین دیدار من با ناصر بود اخرین دیدار.وحالا دیگر ناصر نیست که من حالش رو بپرسم وببینمش ومنتظر البومش باشم و اینو بگم مرگش خیلی مرا سوزاند .

در پست بعدی در باره رفتنم به تهران برای تشییع پیکر ناصر می نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:18  توسط علیرضا  | 

کنسرتی داشتیم در تهران...درسالن میلاد مقارن ظهر بود که در خلوت خود پشت چراغ قرمز تقاطع خیابان وسهروردی آلبوم آخرش را در خودرو گوش می دادم شیشه ماشین پایین بود...

در همین حین پسرک گل فروشی برای فروش شاخه گل های دسته بندی شده اش به من نزدیک شد... قبل از اینکه چیزی بگویدصدای ناصر راشنید:

- ببخشید آقا این که می خواند آقای عبداللهی است؟

- مگر می شناسیش؟

- آره ... توتلویزیون دیدمش... خیلی با حال می خونه

-دوست داری بیای کنسرتش ؟

- بابا بلیط کنسرتش خیلی گرونه...

بیا این بلیط.

- یکی دیگه می دی با مادرم بیام

- بیا اینم یکی دیگه

شاخه گلی به من داد... خنده ای کرد...رفت.به ناصر زنگ زدم حالت روحی خوبی نداشت...

خیلی گرفته بود. وقتی این داستن را گفتم گویی روحیه اش ۱۸۰درجه تغییر کرد.گفت:((اصلا حوصله اجرا نداشتم ولی الان تا صبح هم می خوانم...))همان شب ناصر خواند پسرک گل فروش ومادر پیرش هم در ردیف جلوVIPنشسته بودند.جایی که هم بلیطش گرا ن تر بودوهم اینکه برای

همه امکان پذیر نبود.پسرک چشم در چشمان ناصر داشت. او شاخه گلی هم به ناصر داد.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:30  توسط علیرضا  | 

 

((بارون)) همراه همیشگی ناصر بود... حتی در مواقعی که پیش بینی هم نمی شد بارش باران همزمان بااجراهایش بر این نکته صحه می گذاشت که ((بارون)) برای ناصر همراه پاکی است که صدایش نوید پاکی وسبزی است. بارش(( باران)) همیشه او را به وجد می آورد.بارش باران برایش نعمت بزرگی بود.

هر گاه ((باران)) می بارید حس ملودیک او قوی می شد.حس شاعرانه اش حس آهنگسازی وتنظیم وحس هنری اش در زمان بارش(( باران)) حس غریبی بود. یک حس زاویه داری که می توان آن را لابه لای برخی از آثارش مشاهده کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:58  توسط علیرضا  | 

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Javacity