کنسرتی داشتیم در تهران...درسالن میلاد مقارن ظهر بود که در خلوت خود پشت چراغ قرمز تقاطع خیابان وسهروردی آلبوم آخرش را در خودرو گوش می دادم شیشه ماشین پایین بود...
در همین حین پسرک گل فروشی برای فروش شاخه گل های دسته بندی شده اش به من نزدیک شد... قبل از اینکه چیزی بگویدصدای ناصر راشنید:
- ببخشید آقا این که می خواند آقای عبداللهی است؟
- مگر می شناسیش؟
- آره ... توتلویزیون دیدمش... خیلی با حال می خونه
-دوست داری بیای کنسرتش ؟
- بابا بلیط کنسرتش خیلی گرونه...
بیا این بلیط.
- یکی دیگه می دی با مادرم بیام
- بیا اینم یکی دیگه
شاخه گلی به من داد... خنده ای کرد...رفت.به ناصر زنگ زدم حالت روحی خوبی نداشت...
خیلی گرفته بود. وقتی این داستن را گفتم گویی روحیه اش ۱۸۰درجه تغییر کرد.گفت:((اصلا حوصله اجرا نداشتم ولی الان تا صبح هم می خوانم...))همان شب ناصر خواند پسرک گل فروش ومادر پیرش هم در ردیف جلوVIPنشسته بودند.جایی که هم بلیطش گرا ن تر بودوهم اینکه برای
همه امکان پذیر نبود.پسرک چشم در چشمان ناصر داشت. او شاخه گلی هم به ناصر داد.
