ستاره بود غزل بود ستاره مرد غزل افسرد که اعتبار چراغ ستاره دیگر نیست
صدای گرم خاک جنوب هیچکس از جنس تو نبود
بعد از تو از برگی حتی صدایی نخواهد آمد و شبهایم بی ماجرا سر خواهد شد که ماجرای
شعر و شبهای جنونم تو بودی و من هر روز دلم می گیرد مثل روزهای بارانی
بعد از تو هر گاه پشت پنجره ها باران می بارد، رنگ لحظه هایم آبی نخواهد بود
و بی تو من هر روز بذر حسرت در گلدانها کاشته ام و زخم هزاران خاطره را در دل
عاشقانه ها تازه کرده ام

فریادت هیچگاه فراموش نخواهد شد که حقیقت عشقت را هزار آینه فریاد کردی و آینه آینه را
تکثیر می کند و تو بی نهایت شده ای
بی نهایت ستاره ، غزل و ترانه
مرد بی نقاب دیار شعر و شرجی
ترا با های و هوی دنیای بی چراغان کاری نبود دل از دنیا بریده بودی حوای تو اینجا نبود
تنها آمده بودی تا جغرافیای جانم را سهیلی کنی
اکنون حکایت خاطرات ترک خورده ی من حکایت گلدان خالی لب پنجره است
و من برایت دلتنگ ترین دلتنگم ، بی تاب ترین بی تابم و بی باران ترین کویر درد
که در نگاه عمودی آفتاب ترا گم کرده ام
سپرده امت به دخت گل ، به آیه ی وحدت ، به گل آرای مسیح
باشد که روزی در پیشگاه خداوند عیسی با آفتاب طلوع کنی...

