واما از خودم بگوییم .
از خودم که بدون ناصر بدون خاطرم .ناصری که حس صداش و عشق ومحبتش منو به سمت خودش کشید .

چگونگی اشنایی من با ناصر
در یکی از روزهای سال ۷۹ در حال شنیدن رادیو بودم که اهنگ یه رویا پخش شد و من حس قریبی بهم دست داد که گفتنش سخته. واز اون پس در خانه مان صدای ناصر وعکس ناصر بود .وقتی به تلوزیون می امد اشک می ریختم ودیگر هیچ .هر وقت عکسی از ناصر می دیدم باید اونو می گرفتم واگه اونو تو خونه داشتم باز چشمم اونو می گرفت . وچه بگویم از افردادی که چه نارواا پشت ناصر می گفتند .من چند بار به شرکت هایی که ناصر با ان ها در ارتباط بود زنگ زدم وچه چیزها که نمی گفتند .اما هیچ کدام از این حرفها سد راهم نمی شد ومن به راهم ادامه می دادم
اسفند دود می کردم
هر چند وقت یکبار اسفند دور عکسای ناصر می چر خوندم که خدایی نکرده مشکلی برا ناصر پیش نیاد .
گیتار دست سازم
از بس ناصر زیبا می نواخت عاشق گیتار شده بودم وبا سیم وچوب گیتار می ساختم
واما چگونگی ارتباطم با ناصر
در خیابان با موتور سیکلت در حال حرکت بودم وچون همیشه به دکه های روز نامه فروشی سر می زدم تا نکنه مصاحبه ای از ناصر چاپ بشه که من نخونم . به دکه روزنامه فروشی رفتم دیدم مجله راه زندگی مصاحبه ای با ناصرانجام داده که همزمان با کنسرت ۸۳ناصر در تهران بود. در صفحات اخر مجله نوشته بود گفت گوی تلفنی با ناصر عبداللهی .وای ...وای... وای ...به این روز عزیز که روز تولد دخت پیمبر است نمی دانید چه حالی داشتم .روز شماری می کردم تا به روز موعود برسیم .روز موعود فرا رسید ومن بعد از تماس های مکرر توانستم اخرین نفری باشم که با ناصر صحبت می کند... خدایا... صدایی بم سلام من هم فقط گریه می کردم ونمی توانستم حتی اسمم را بگویم .تا اینکه در این بین با سختی اسمم رو گفتم وناصر خیلی منو تحویل گرفت .او شماره موبایلش رو بهم داد وگفت که دیداری خصوصی می زارم تا همدیگر رو ببینیم .بعد از چند روز به تهران رقتم .در سالنی نشسته بودم . با خود می گوفتم که من فقط چند قدم با ناصر فاصله دارم .نمی دانید چه حالی داشتم .وفقط هر انسانی که در جای من باشه می تونه احساسمم رو بفهمه .یدفعه در اتاق باز شد ودیدم دو تا چشم سیاه قشنگ داره بهم نگاه می کنه . ناصر رو دیدم پوستر والبومش رو بهم داد وگفت حتما بهم زنگ بزن .من هر ۱ماه یکبار با ناصر صحبت می کردم وحالش رو می پرسیدم .تا اینکه بهش گقنم می خوام دوباره بیام پیشتون .ناصر هم گفت باشه .دوباره به تهران رفتم وناصر رو دیدم .خیلی عوض شده بود یعنی قیافش .موهاش جوگندمی تر وشکسته تر ولی با این حال هیچوقت نمکش نمی رقت .خوبیهاش از بین نمی رفت .اون دیدار اخرین دیدار من با ناصر بود اخرین دیدار.وحالا دیگر ناصر نیست که من حالش رو بپرسم وببینمش ومنتظر البومش باشم و اینو بگم مرگش خیلی مرا سوزاند .
در پست بعدی در باره رفتنم به تهران برای تشییع پیکر ناصر می نویسم.
